از دور می آیی. محو می بینمت . می رسی. نزدیک ِ نزدیک. آنقدر که صدای نفس هایت را می شنوم و عطر بودنت را . دستانت را به سویم دراز میکنی . می گیرمشان . داغند . خیلی داغ . کف دستانم می سوزند . کم کم ذوب می شوم . از نوک انگشتانم شروع می شود و می رسد به سرم. حل می شوم . در تو . یکی می شویم...

از خواب می پرم . گیج ام . ترسیده ام . ترسیده ام ؟! به دستانم نگاه می کنم . همه چیز سر جای خودش است ؛ من هستم ، تو هستی و یک فاصله ی دور و دراز...

خیالم راحت می شود . چشمانم را دوباره می بندم . کف دستانم می سوزند...

 

/ 6 نظر / 7 بازدید
سبحان

سلام [لبخند] نمي دانم چرا آنقدر بزرگ نشده ام،كه تو را تنها در مواقع سختي نخوانم؟ چرا وقتي همه چيز هست، كمتر تو را صدا مي كنم؟ چرا وقتي سالم و شاداب هستم، كمتر تو را شكر مي گويم؟ پروردگارا! تنها درخواستم از تو روحي وسيع است، آنقدر كه فراموش نكنم،در خوشي ها بايد بيشتر تو را صدا كرد [لبخند] ممنونم از اینکه بهم سر زدی [گل] [گل]

..

eshgh sedaye faselast....sedaye faselehae ke gharghe ebhamand

نغمه بهاری

به یادت هستم بی هیچ بهانه ای...شاید دوست داشتن همین باشد!

سارا

کف دستانم می سوزند.... میفهمم چی می گی

حس مزخرفیه واقعا

liliiiiiii

midanam az har anche khandeam,az har an sargozasht va ghese ke shenideam,eshghe rastin ra rahe hamvar hargez naboode ast... ghashang bood[گل]